سردار شهید حاج میرقاسم میرحُسینی
قائم مقام لشکر 41 ثارالله
تولد مرداد 1342- سیستان
شهادت. نوزدهم دی 1365. شلمچه- کربلای پنج
 

* با لباس خاک‌آلود از راه رسید که برود داخل اتاق، برای جلسه با فرمانده سپاه.
رفت طرفِ در، که یکی از محافظ‌ها دستش را کشید.
: کجا؟
خیلی خون‌سرد گفت: می‌رم داخل؛ کار دارم.
: برو عقب. این‌جا جلسه است.
بی هیچ حرفی آمد عقب ایستاد.
چند دقیقه بعد، یکی از فرمانده‌ها آمد دنبالش و بُردش داخل.
محافظ رفته بود جلویش و عذرخواهی می‌کرد.
لب‌خند می‌زد و می‌گفت: مهم نیست. وظیفه‌ات رو انجام دادی.

* آمده بود عیادتم.
یک جلد قرآن و چند جلد کتاب هم آورده بود؛ به علاوه‌ی سفارش‌هایش برای بهتر سپری کردن روزهایی که مجروحم و توی بیمارستان.
وقتی رفت، دور و بری‌ها پرسیدند: کی بود؟ عجب آدم با معرفتی.
گفتم: جانشین لشکر.
اول باور نمی‌کردند، بعد هم گیر دادند مگر تو چه‌کاره‌ای که جانشین لشکر آمده عیادتت.
حالا می‌بایست کلی توضیح بدهم که همیشه بعد از عملیات لیست مجروح‌ها را می‌گیرد و راه می‌افتد توی بیمارستان‌ها به سرکشی‌شان.

* جزیره را خالی کرده بودیم.
دیگر کسی نمانده بود؛ ما هم کاری از دست‌مان بر نمی‌آمد آن‌جا.
گفتم: حاجی! کاری که نمی‌تونیم بکنیم، بیا برگردیم.
نگاهی به من انداخت و گفت: حاج قاسم؛ فرمانده لشکر به من دستور داده یا خط رو توی جزیره حفظ کنم، یا همون جا شهید بشم.
من بنا به دستور حاجی باید همین جا بمونم؛ مگه این‌که خودش دستور دیگه‌ای بهم بده.
نیامد؛ تا حاج قاسم دستور داد.

* وسوسه می‌شدم پسته‌های تَف دیده و داغ را همان‌طور که به هم می‌زدم، یکی‌یکی بخورم؛ حواسم نبود که سهمیه‌ی چند نفر دیگر هم هست.
قاشقِ داغ را گرفت و چسباند پشت دستم. دادم به هوا رفت که چرا این‌کار را کرده؟
گفت: گناه‌هایی که انسان توی دنیا مرتکب می‌شه، همین جوریه! از سر غفلت انجام می‌ده؛ بدون این‌که حواسش باشه. کم‌‌کم این گناه‌های کوچک تبدیل به یک کوه می‌شن و دنیایی از آتش برای انسان درست می‌کنن.

* قایق که توی آب‌راه‌ها می‌رفت، به پشت سرم نگاه می‌کردم که راه برگشت را فراموش نکنم؛ راه عقب‌نشینی را.
وقتی حرف عقب‌نشینی شد، زل زد به چشم‌هایم و قاطع گفت: حق نداری به پشت سرت نگاه کنی.
ما داریم می‌ریم جلو. حق نداریم به پشت سر نگاه کنیم. باید فقط روبه‌رو را ببینم؛ آن‌جا که خط دشمن است.

* سخن‌ران قبل از خطبه‌های نماز جمعه بود؛ با لباس اتو کشیده و معطّر راه افتاد.
گفتم: چه‌قدر به خودت می‌رسی...
داشت بند پوتین‌هایش را می‌بست.
گفت: اول این که من یک فرمانده‌ام. وقتی می‌خوام برای مردم صحبت کنم، باید شکل و ظاهر یک فرمانده رو داشته باشم. ثانیاً می‌خوام برم نماز جماعت؛ می‌خوام در محضر خدا حاضر باشم.

* رفتم خط اوّل تا ببینمش و از اوضاع بدی که برای خط دوّم به‌وجود آمده بود، شکایت کنم. اوضاع خط اوّل بدتر بود؛ خیلی بدتر.
دیدمش؛ داشت موهایش را شانه می‌کرد.
: حاجی، عراقی‌ها دارن می‌یان، اون‌وقت شما داری موهات رو...
آرام گفت: چه اشکالی داره؟ هیچ چیز تغییر نکرده. تازه نظم و ترتیب باعث می‌شه همه‌ی کارها به خوبی پیش بره.

* داشتم موقعیت‌مان را برایش توضیح می‌دادم؛ صدایم‌می‌لرزید.
با آرامش گفت: صبر کنید که اومدم...
چون بدون کد و رمز گفته بود، عراقی‌ها شنیده بودند و مدام جادّه را می‌کوبیدند.
جنگ را رها کرده بودیم و به تماشایش ایستاده بودم که چه‌طور از وسط انفجارها عبور می‌کند.
رسید؛ روی موتور ایستاد و به فرمانده گردان دستوراتی داد و خودش خط را به دست گرفت.
بعد هم بی‌سیم را گرفت و بدون کد و رمز به حاج مهدی زندی‌نیا، فرمانده تیپ ادوات گفت: شکارگاه تانک پیدا شده، تفنگ 106 بفرست حاجی. سریع اقدام کن...
نگاهی به من انداخت و گفت: دشمن که بشنوه، بیشتر می ترسه.
پشت بی‌سیم فریاد می‌زد: دشمن در حال فراره... اونا گیر افتادن... در حال انهدام کامل‌اند...
هنوز 106ها نرسیده بودند که عراقی‌ها از تانک‌ها و سنگرها بیرون آمدند و دست‌هایشان را بالا بردند.

* سوار موتور بودیم. او می‌راند. یک دفعه توی بیابان ایستاد؛ رو به قبله نشست و کتاب دعایش را آورد و شروع کرد به خواندن.
وقتی برخاست، پرسیدم: چرا یک‌دفعه ایستادی...؟
داشت هندل می‌زد به موتور. گفت: دعای امروز رو نخونده بودم. الآن یادم اومد.

* بین راه، رفتیم به سپاه بهبهان.
می‌بایست برای نماز و استراحت برویم به مقر بسیج، اما نرفته بودیم.
وضو گرفته بودیم برای نماز، که موضوع را فهمید.
گفت: بچّه‌ها، بریم.
گفتم: چه فرقی می‌کنه بریم بسیج یا این‌جا باشیم؟ ما که پاسداریم.
جواب داد: مقررات این‌جا، این رو می‌گه.
با اصرار گفتم: پس نماز بخونیم، بعد می‌ریم.
گفت: نه، اجازه نداریم؛ خوندنش فایده نداره.

* در قرارگاه دریایی لشکر، داشتم از حاشیه‌ی کارون عبور می‌کردم که دیدمش.
داشت توی آن آبِ سرد شنا می‌کرد.
رفتم جلو و سلام دادم.
آمد سمت ساحل، دست گرفت به علف‌های حاشیه وآمد بیرون.
گفتم: حاجی! چرا توی این هوای سرد زدی به آب؟
بدنش مثل بید می‌لرزید و موهای تنش سیخ شده بود.
لب‌خندی تحویلم داد و گفت: قراره امروز گردان‌ها برای تمرین بیان توی آب؛ خواستم قبل از این‌که بچّه‌های مردم بیان توی آبِ یخ رودخونه، خودم بیام و مزه‌ی سرما رو بچشم.

* راننده برای بنزین زدن گفته بود مجروح دارد و سر و صدا راه انداخته بود که بدون کوپن بنزین بزند.
از خواب که بیدار شد و موضوع را فهمید، رفت پیش مسئول پمپ بنزین.
 به شدّت می‌لرزید.
می‌گفت: آقا، ایشون دروغ گفت. من معذرت می‌خوام. ما مجروح نداریم. هر چی هم مقررات باشه، همون رو انجام می‌دیم.

* از صبح توی بی‌سیم فقط می‌گفتم: کمک بفرستید... مهمات بفرستید... نیرو بفرستید...
سرگرم کمک خواستن‌هایم بودم که یک دفعه جلوی رویم سبز شد.
گوشی را از دستم گرفت و گفت: کمک رسید... نیرو رسید... مهمات به اندازه‌ی کافی داریم؛ چیزی نفرستید.
خوش‌حال، اطراف را نگاه کردم؛ نه نیرویی در کار بود، نه کمکی و مهماتی؛ خودش آمده بود؛ تنهای تنها؛ با موتور.
یک دنیا آرامش ریخت توی وجودم.
بی‌سیم‌چی کناری که او هم از صبح کمک خواسته بود، داشت می‌گفت: دیگه هیچی نفرستید... همه چی اومد... میرحسینی اومد...

* بسیاری از رفقایمان شهید شده بودند.
دنبال بهانه‌ای بودیم تا دل‌مان را آرام کنیم.
دعا که شروع شد، همه زدیم زیر گریه و تا به خود آمدیم، دیدیم سه ساعت دعای توسل خوانده‌ایم.
بعد از دعا، همین که وارد سنگر شدم، گفتند: میرحسینی کارت داره، برو فرماندهی.
ناراحت بود.
پرسیدم: چرا حاجی ناراحته؟
گفتند: از خودش بپرس.
آمدم بپرسم، که به حرف آمد و گفت: چه‌طور ناراحت نباشم؟ کجای این مملکت یه دعای توسل سه ساعت طول می‌کشه؟
چرا کاری می‌کنید که نیروها زده بشن و دیگه توی مراسم دعا شرکت نکنن؟!
مکثی کرد و گفت: اگر نبود که خودتون حال نداشتید و هم‌پای دیگران گریه نمی‌کردید، همه‌تون رو تا صبح سینه‌خیز می‌دادم.
بعد رو کرد به بقیه و گفت: نباید از توسل به چهارده معصوم، چهارده خوان درست کنید. نباید وقتی توسل به یکی از ائمه تموم شد، بچّه‌ها بگن خدا رو شکر، از یک خوان دیگه هم گذشتیم.

* سلاحِ دستش بلندگوی دستی بود. وقتی همه کُپ می‌کردند، زیر آتش شدید، می‌رفت روی خاک‌ریز و فریاد می‌زد: یاران ابا عبدالله، این‌جا صحنه‌ی امتحان است. این‌جا کربلاست و اگر لبّیک‌گو هستید، عزم را جزم کنید و دشمن را عقب برانید. برخیزید و امتحان پس دهید. این‌جا صحنه‌ی پیکار حق و باطل است، پس تکبیر بگویید و به قلب دشمن یورش ببرید.
 
* غذا گرفتم و یک گوشه نشستم به ‌خوردن.
آرام می‌خوردم که وقتی رفتم توی ستاد، غذایش را خورده باشد.
داشتم می‌رفتم بیرون که دیدم انتهای صفِ غذا ایستاده و دارد تسبیح می‌چرخاند و ذکر می‌گوید.
اصرار کردم جایش بایستم و غذا بگیرم، اما قبول نکرد.
غذا گرفت وآمد همان جایی که نشسته بودم، نشست و خورد.

* دست‌های ژنرال عراقی را بسته بودیم؛ می‌ترسیدیم فرار کند.
حاجی رفت جلویش نشست و با همان عربی دست و پا شکسته‌ای که بلد بود، شروع کرد به بازجویی کردن.
از دور نگاه‌شان می‌کردیم.
حاجی برایش حرف می‌زد.
چند دقیقه‌ای که گذشت، حاجی گفت دست‌هایش را باز کنیم.
باز کردیم.
بعد هم به او پرتقال تعارف کرد.
داشتیم به کارِ عجیبِ حاجی فکر می‌کریدیم که یکهو ژنرال پرید به سمتش.
خشک‌مان زد؛ هم‌دیگر را بغل کرده بودند؛ ژنرال اشک می‌ریخت، حاجی هم سر و صورتش را می‌بوسید.


* هواپیما که آمد،گویی گرگ به گله زده بود که همه از صف‌های جماعت پراکنده شدند.
ایستاده بود وسط میدان و داشت نماز می‌خواند. دور و برش هم، همه مشغول پناه گرفتن بودند.
نمازش را که تمام کرد، دستی بر زانو زد و سر به اطراف چرخاند. گویی تازه صدای هواپیما را شنیده باشد، سر چرخاند به طرف آسمان.

* حسینیه مشکل داشت، مداح هم نداشتیم. چند روزی زیارت عاشورا تعطیل شد.
وقتی فهمید، عصبانی شد و بازخواستم کرد.
می‌گفت: لازم نیست حتماً یک نفر خوش‌صدا دعا بخونه. مهم با صدای خوب خوندن نیست، مهم اینه که توی جبهه‌ی اسلام خوندن زیارت عاشورا فراموش نشه.

* دست بلند می‌کردیم، اما هیچ ماشینی نمی‌ایستاد که برساندمان به قرارگاه. خیلی پیاده رفته بودیم.
گفتم: مطمئنم اگر میرحسینی بود، سوارمون می‌کرد.
باز ماشین‌ها می‌گذشتند؛ پُر و خالی، نمی‌ایستادند.
یک وانت آمد، پُر. همه سرِ پا ایستاده بودند. دست بلند نکرده، ایستاد.
سه نفر سوار شدند، من ماندم.
گفتم: برو، پُر شد.
خودش بود.
گفت: بیا از این طرف کنار خودم بشین.
به سختی کنارش نشستم؛ راه افتاد.

منبع سرلوحه